

براي ديدن فيلم آتش سبز به سينما صحرا رفتم. خيلي کنجکاو بودم فيلم را ببينم. گرچه فيلمنامه اش را خوانده بودم و نقشي هم در آن بازي کرده بودم، اما ديدن فيلم به صورت کامل تدوين شده، با صدا و موسيقي چيز ديگري است. فيلم تمام شد و نوبت به نشست نقد و بررسي رسيد. من هم يکهو خودم را همراه ساير عوامل آن بالا پشت ميز ديدم. سوال ها و جواب ها و تبادل کلمات مفهوم و نامفهوم که البته بيشترش براي من نامفهوم بود حوصله ام را سر برد. به خصوص سوال منتقد جواني که نمي دانم چطور تمام کلماتي را که من معني اش را نمي دانستم يکجا جمع کرده و با آن جمله مي ساخت. بيشتر فکر ماشينم بودم که جاي ناجوري پارکش کرده بودم. بعد از نشست مي خواستم فيلم مايکل کلايتون را ببينم با جرج کلوني و تصويرش روي پرده بزرگ اما نحوه پخش آنقدر اعصاب خردکن بود که تصميم گرفتم آن را نيمه کاره رها کنم و به خانه بروم. بيرون آمدم. به طرف ماشينم که در کوچه پشتي سينما پارک کرده بودم، رفتم. سرجايش بود. اين ماشين را خيلي دوست دارم. دوست دارم باهاش برم فيلم ببينم. ماشين خوبيه، يک لاداي آلبالويي مدل 1994 دودر که شيشه هاش با دست پايين مياد و نمونه اش تو گرجستان زياده. مربوط به دوران اتحاد شوروي ميشه. اما اينجا يکي دو تا بيشتر ازش باقي نمونده و نسلش رو به انقراضه. سوار شدم و همين طور که داشتم به معني کلمات پيچيده و عجيب آن منتقد جوان فکر مي کردم استارت زدم. روشن شد، همه بهم سرکوفت مي زدند، که اين چه ماشينيه خريدي اما حالا نبودند ببينند تو اين سرما با يه استارت روشن ميشه. گذاشتم دنده عقب. به راحتي آب خوردن دنده اش جا رفت. باز به ياد آتش سبز و نشست نقد و بررسي افتادم و اينکه آيا اون منتقد با اون سوال عجيبش مي خواست فيلم را بکوبد يا ازش تعريف کند. ولي معني يکي دو تا کلمه را پيدا کردم و با هيجان پام رو از رو کلاچ برداشتم و ماشين به سرعت از جا کنده شد. کجا بودند اونهايي که مي گفتند اين ماشين راه نميره. ولي صداي برخورد با يک شيء فلزي سنگين عيشم را کور کرد. لاداي آلبالويي مدل 1994 با يک تکان شديد متوقف شد ولي خاموش نشد. حوصله پياده شدن توي سرما را نداشتم و راضي از اينکه ماشين هنوز راه ميره گذاشتم دنده يک و حرکت کردم. جلوي خانه موقع پياده شدن وقتي از پيدا کردن معني سوال آن منتقد نااميد شده بودم، نگاهي به پشت ماشين انداختم و ديدم مثل يک تانک سالمه و فقط فرورفتگي کوچکي رو سپرش ايجاد شده. البته در طول راه همش فکر مي کردم يک جاي کار ايراد داره ولي تصاوير آتش سبز و کشف معني آن سوال عجيب نمي گذاشت درست متمرکز شوم تا اينکه در روزنامه اعتماد يادداشت آن منتقد پيچيده گوي را خواندم تحت عنوان «همزماني آتش سبز و مايکل کلايتون با تصادف اتومبيل». بله آقاي امير قادري، آن يارويي که وقتي شما غرق جرج کلوني و زواياي تازه يي از صورتش بودي به ماشين شما زد و آن را له و لورده کرد من بودم و اکنون حاضرم تاوان شما را بدهم و نياز به وکيل شجاعي مثل مايکل کلايتون هم نداريد ولي در دادگاه از خودم دفاع خواهم کرد، چون گمان مي کنم اين من نبودم که به ماشين شما زدم بلکه اين تبلور ناخودآگاه جمعي قوم هويت گرايي بود که تلاش هاي تماتيک شان در روايت شيوه مندانه يي از تاريخ پيش بيني ناپذير، توسط ژورناليسم نوفرهيخته به شکل همذات پندارانه يي درک نشد و همين شخص بود که به ماشين شما زد. خلاصه اگر اين شخص را که من گفتم شما مي شناسيد من هم از او شکايت دارم. مايکل کلايتون هم اگر خبر کرديد ضرري ندارد. و شايد هم خود شما مقصر اصلي بوديد، مي خواستيد سوال تان را جوري مطرح کنيد که همه بفهمند و آدم حواسش پرت نشود. به هر حال اميدوارم مرا ببخشيد و براي گرفتن خسارت با من تماس بگيريد، شماره ام را دفتر روزنامه اعتماد دارد. (در ضمن عکس ماشين را هم ضميمه کرده ام.)
منبع خبر : اعتماد

