
يك سال از تك اكران به ياد ماندني <سنتوري> در سينما فلسطين گذشت. در اين مدت درباره سنتوري خيلي نوشته شد. بيانيه و اعتراض صادر شد. اتحاديهها و اصناف سينمايي موضعگيري كردند. جميع اهالي سينما براي دفاع از حقوق هنرمند و مخاطب سخن گفتند اما آب از آب تكان نخورد. مدتي همه چيز حواله داده شد به عيد فطر شايد كه سنتوري مشمول بخشش يا كرم مسوولان شود اما عيد فطر هم آمد و گشايشي ايجاد نشد و دوستداران مهرجويي كه فيلم را مثل ما روي كف سرد سالن سينما نديده بودند، هرجا و در هر فرصت از حسرتهاي خود نوشتند.
بايد پذيرفت كه طرف مقابل تصميمگيرندگان اين بار نه <نقاب> بود و نه حتي <به رنگ ارغوان.> داريوش مهرجويي را همه ميشناسند. از وزن و اعتبار كلامش (تصويرش) و استقلال و هويت فكرياش باخبرند ولي به هر شكل اين باخبري و اطلاع - كه اتفاقي است فينفسه نيكو - به توقف و تعليق فيلم انجاميد تا بازهم بخشي از اعتبار و حيثيت مراجع قانوني و مجريان قانون فداي مصلحت اقليت شود و صداي سنتوري خاموش بماند.
در اين مدت يك سال، گفته ميشد كه فضا براي نمايش فيلم مساعد نيست. گويا مهرجويي نيز به خوبي زماني كه علي را از تونل مترو وارد خيابانهاي شهر ميكرد متوجه دودآلودگي فضا شده بود كه آن كلمات را براي علي سنتوري نوشت. زمزمههاي موعد پخش جشنواره نيز حال و هواي حرفهاي امروز را داشت و همه واقف بودند كه سنتوري با كلي نذر و دعا و صلوات راهي جشنواره شده و شايد آن شب همان يك شب باشد و براي همين هم بود كه مطبوعاتيها و غيرمطبوعاتيها سينما فلسطين را قرق كرده بودند تا حاصل كار استاد از دستشان نرود. به زبان ديگر، در مملكتي كه هيچچيز در آن قابل پيشبيني به نظر نميرسد و فاصله كوتاه امروز - و بلكه امشب - تا فردا آبستن تصميمهاي شبانه و خوابزده بسياري است، اتفاقا تكرار امور <غيرقابل پيشبيني> ديگر تبديل به عادت شده و آنها را هم ميتوان حدس زد. حداقل افراد جامعه هر يك در صنف خود قواعد و عرف مرسوم را نيك شناخته و كمتر در برابر اتفاقات يكباره، شوكه و سردرگم ميشوند. ديگر تكليف مخاطب ايراني با سينماگراني چون كيارستمي، مخملباف، مهرجويي و بيضايي روشن است و بهطور مثال ميدانند بيضايي تا كجاي <لبه پرتگاه> پيش ميرود و بعد پا پس ميكشد و برميگردد به كتاب و تحقيق و نوشتن. كيارستمي و مخملباف هم راه خود را سالها پيش يافتهاند و ديگر فيلمهايشان را نه روي پرده كه بر صفحه مانيتورها تماشا ميكنيم.
صحبت از پايان سينما براي ما نيست. اگرچه با گذشتن از نسل بزرگان فعلي سينماي ايران، كار براي اهالي سينما دشوار خواهد شد و حسرتها از كمكاريها و محدوديتها و فقدانها برجا خواهد ماند اما به هر شكل هم بيضايي و هم مهرجويي و ساير همنسلهاي آنان همچنان مصرانه و باانگيزه در پي توليد و حضور جدي در عرصه فرهنگي كشور هستند. با اين حال بنا به قواعد اجتماعي ما مهرجويي از رهگذر دانايي و توانمندي و استقلال فكري و هنرياش، بالقوه حساسيتزا و سوءظن برانگيز شمرده ميشود. عموما نويسندگان و هنرمندان مستقل در جوامع بسته همچون روزنامهنگاران منتقد، براي دولتمردان تحملناپذير و دردسرآفريناند؛ چرا كه بهواسطه استقلال، هويت فردي و تفكر منحصر به فردشان، خارج از اصول هدايتشده و مدنظر و فراتر از قواعد و چارچوبهاي معين حركت ميكنند. اساسا ميان طيفهاي مستقل و خودمختار با سيستمهاي بسته و محافظهكار ناسازگاري عميقي وجود دارد و دستگاههاي نظارتي و رسمي حوزه فرهنگ در چنين جوامعي نهتنها روي خوش به آنها نشان نميدهند بلكه تا حد ممكن از فعاليت و حضور تاثيرگذار آنها ممانعت به عمل ميآورند. شايد همين قسم تضاد و رويارويي ناگزير را بتوان در اغلب فيلمهاي مهرجويي در قالب تضاد ديرينه سنت و مدرنيسم و سرگشتگي انسان نيمهسنتي و نيمهمدرن ايران دنبال كرد و به نوعي تصوير اين جدال معاصر و مكرر را در آثار او - بهويژه سنتوري - شاهد بود.
مشكل اينجاست كه مهرجويي راوي همان سرنوشت و نامهربانيهايي است كه اين روزها نه فقط بر سينما كه بر مجموعه فرهنگ ايران ميرود. در ميان گفتهها و شنيدهها، آنچه به <تحملناپذيري> اين فيلم نزد برخي اقشار و احتمال بروز سوءتفاهمهايي در پي نمايش آن دلالت داشت، بيش از ساير گفتوشنودها جلب توجه ميكرد. سنتوري فيلمي انتقادي است كه پيكان نقدش هيچ سياست يا چهره سياسي خاصي را نشانه نرفته است. نقد مهرجويي صورتي روايي از يك نگاه جامع تاريخي و اجتماعي است. سنتوري كه بيشك يكي از ماندگارترين و برجستهترين شخصيتهاي تاريخ سينماي ايران خواهد بود، واقعيت و طبيعت موجود ما را آنقدر عريان و بيپرده بازگو كرده كه در وهله اول تحمل ديدنش سخت جلوه ميكند و در وهله بعد حس مشتركي را در مخاطبان برميانگيزد و آن احساس چيزي نيست جز ترحم و شفقت.
سنتوري از نگاه نهادهاي سنتي، فيلمي جسور و نمايانگر واقعيت عريان جامعه متلاطم و اسير سنتها است كه به آساني قابل هضم و فرودادني نيست. مهرجويي امروز اسير برداشتها و تصميمهاي شده كه خود سالها آن را روايت كرده است. او جامعه و قهرماناني را ساخته و پرداخته كه هيچگاه از بند تعارضات و تناقضات نرهيده و مدام در بند توهمات و نوسانهاي جانكاهاند. فعلا - يك سال است - كه <سنتوري> مهرجويي بنا به فزوني تناقضات و حساسيتهاي بهحق بخش سنتي و محافظهكار جامعه، از نمايش عمومي محروم است و با اين حكم، فيلمساز خسران ديده، جامعه محروم مانده و دولت نيز هزينه بالايي را بابت نقض قانون و انجام عملي فراقانوني متحمل شده است؛ شايد خيليها اين نتايج را پيشبيني كرده بودند و اين را هم خوب ميدانستند كه دولتمردان فرهنگي همچون موارد مشابه قبل با محاسبهاي مبتني بر هزينه و فايده به بايكوت سنتوري - حتي از طريق انجام عملي فراقانوني - تن ميدهند و پروايي هم از جبههگيريها و اعتراضات احتمالي نخواهند داشت. عاملان اين عمل البته فكري براي پيامدهاي احتمالي اين اقدام اعم از تبليغ و بزرگنمايي فيلم، تشنه و حريصشدن مخاطب براي ديدن سنتوري و كشف لايههاي پنهان آن و مهمتر از همه جستوجوي نسخه اصلي قاچاق فيلم نكردهاند. بدون شك سنتوري ظرفيتهاي لازم را از هر جهت براي قاچاق شدن و پرفروش شدن در شكل زيرزميني و غيررسمي در خود دارد و اگر مهرجويي بپذيرد به رسم قهرمانان مسعود كيميايي دست به حمله انتحاري قهرمانانه بزند و فيلم را از طريق مجراهاي قاچاق وارد بازار كند، دوئلي بينظير در تاريخ سينما از خود بهجا خواهد گذاشت.
شايد اگر مهرجويي سنتي بينديشد، انقلابي تصميم بگيرد و همچون نهادهاي رسمي تهديدگر دست به اقدامي غيرقانوني بزند و نسخه قاچاق فيلم را به خانههاي مردم روانه كند، از سوي مقابلهكنندگان با پديده قاچاق فيلم مورد عتاب قرار نگيرد و بهعنوان يك استثنا صاحب حقي مشروع در اين زمينه تلقي شود. او در صورت انجام اين مهم، قهرمانان كيميايي را به ذهن ميآورد كه در جامعه بيقانون و بيقاعده، خود متهورانه دست به عصيان ميزنند و براي رسيدن به اهداف انساني، پارهاي اعمال را موجه ميشمارند. به قول آدمهاي كيميايي <در قمار اگر كلك روي هم سوار كني گناهي مرتكب نشدهاي.> مهرجويي بوي اين گناه را نميدهد اما اگر قرار شود مشابه طرف مقابل خود تصميمي قانونگريزانه اتخاذ كند و حساب هزينه و فايده قانونشكني خود را نيز در نظر بگيرد، بدون شك در دل همه تشويشها، تلاطمها و تضادهاي فكري و فلسفي كه تاكنون روايتگرش بوده، فصلي تماشايي از يك دوئل واقعي و رودررويي فراموش نشدني را به سينماي ايران ارزاني داشته است
جواد ماه زاده
اعتماد